ـ سلام . خوبم. دفعه های قبل هم گفته بودم دیگه با من تماس نگیری.آخه تو زن داری!
* از همون اول تو رو بیشتر دوست داشتم . میخوام زنمو طلاق بدم!![]()
ـ پس هر وقت اونو طلاق دادی بهم زنگ بزن.
* برو بابا پس اون موقع بعدظهر ها حوصله ام سر میره چکار کنم
ـ سلام . خوبم. دفعه های قبل هم گفته بودم دیگه با من تماس نگیری.آخه تو زن داری!
* از همون اول تو رو بیشتر دوست داشتم . میخوام زنمو طلاق بدم!![]()
ـ پس هر وقت اونو طلاق دادی بهم زنگ بزن.
* برو بابا پس اون موقع بعدظهر ها حوصله ام سر میره چکار کنم
گاهی اوقات نوشتن دردها سر بی دردی میخواهد.
با بی میلی دفترم را می بندم میروم داخل اتاقم . " جایی که همیشه در آن آرامش داشتم" یک اتاق بزرگ با پرده های توری.چشم هایم را می بندم یه حس خوشایند ... نسیم خنکی نرم نرم وارد اتاقم میشه و صورتمو نوازش می کنه. نفس عمیقی می کشم بلند می شوم و میروم لب پنجره . انگار کسی بهم میگه غصه نخور اگه مراقب نباشیم روزهای خوشی هم تموم شدنیه.
به نظر من علت های بزرگی باید باشه که همچین اتفاقی بیفته.
شاید هر کسی این کلمه به گوشش بخوره اولین چیزی که به ذهنش خطور می کنه ممکنه این باشه یه دوستی خوب و خالصانه . یه دوستی به تمام معنا .....
ولی عکس اون هم میتونه باشه . یعنی آن قدر از طرف دوستت ضربه بخوری که برای همیشه اثر و نتیجه اش ماندگار باشه !
قصد من هم از ساختن این وبلاگ همین نوع دوستی بود.
یه حنجره بی هم نفس
سهم من ازبودن تو ...
یه خاطره است همین وبس!
تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدن
دارم به آخرمیرسم ازاون ور شب میرسم
یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ صداتو از یاد ببرم
بزار که کوله بارمو رو شونه شب بزارم
باید که ازاینجا برم فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تونگام شوق رسیدن توتنم
تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده با علامت سوال ؟
می روم خنده به لب
خونین دل!
* فروغ فرخ زاد*
خویش پیغامی است
پس بلاتکلیفی ما نیز تکلیفی است
بس که ما از بس بد آورده و بدبخت
بس که دلتنگیم و از جان سیر
گوییم مردن از این زندگی بهتر
لیک شاید تقدر ما چنین باشد
طعم تلخ این حقیقت ببرد
این حقیقت است
از دل برود هرآنکه
از دیده رود
وقتی ۵ ساله بودم: بابا خیلی چیزها می دونه.
وقتی ۶ ساله بودم: بابام از بابای تو باهوش تره.
وقتی ۸ ساله بودم: بابام هر چیزی رو دقیقا نمی دونه.
وقتی ۱۰ ساله بودم: در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئنا متفاوت بود.
وقتی ۱۲ ساله بودم: خب طبیعیه پدر در آن مورد چیزی نمی دونه. اون برای به خاطر آوردن کودکی اش خیلی پیره.
وقتی ۱۴ ساله بودم: به پدرم خیلی توجه نکن اون خیلی قدیمی فکر میکنه.
وقتی ۲۰ ساله بودم: آه خدای من ! او از جریان روز خیلی پرت است.
وقتی ۲۵ ساله بودم: پدر کمی درباره ی آن اطلاع دارد. باید این طور باشد . چون او تجربه ی زیادی دارد.
وقتی ۳۵ ساله بودم: بدون مشورت با پدر کوچک ترین کاری نمی کنم.
وقتی ۴۰ ساله بودم: متعجبم که پدر چگونه آن جریان را حل کرد. او خیلی عاقل و دانا بود و دنیایی تجربه داشت.
وقتی ۵۰ساله بودم: اگر پدر اینجا بود همه چیز را در اختیار او می گذاشتم و در این باره با او مشورت می کردم . خیلی بد شد که نفهمیدم او چقدر فهمیده بود. می توانستم خیلی چیزها از او یاد بگیرم.
زندگی شاید همین باشد
یه فریب ساده و کوچک
از عزیزی که تو دنیا را
" جز با با او و بی او نمی خواهی"
شعر از : مهدی اخوان ثالث